| خرچنگ |
|
Tuesday, May 24
ديشب فيلم « شبهاي عربي» را ديدم. هماني كه پير پائولو پازوليني ساخته. اين پازوليني از آن فيلمسازهايي است كه روشنفكرها برايش ميميرند. به خصوص كه مايههاي اروتيك در فيلمهايش زياد است و به شكل پرده درانهاي از اين مايهها استفاده ميكند.
........................................................................................« شبهاي عربي» يكي ديگر از ان اشتباههاي ترجمهاي است. يك نفر كه حواسش نبوده Arabian Nights كه خودش ترچمه انگليسي از Fiore delle mille e una notte است را اين طوري ترجمه كرده بدون اينكه يادش بيفتد شبهاي عربي همان هزار و يك شب خودمان است. بعد هم لابد اينقدر در مطبوعات و متنهاي سينمايي همين ترجمه را به كار بردهاند كه ديگر براي هيچكس عجيب نيست. جالب است كه ترجمه عنوان ايتاليايي فيلم هم به فارسي چيزي ميشود در مايههاي « هزاران گل و يك شب» كه به اسم فارسي كتابي كه پازوليني آن را منبع اقتباسش قرار داده خيلي نزديكتر است. چند حدس ميشود زد. شايد ترجمه اسم فيلم كار عربها بوده تا اثر پازوليني را به نام خودشان تمام كنند. شايد هم كسي كه اولين بار اسم را ترجمه كرده براي اينكه اروتيسم غليظ فيلم را پاي ايرانيها ننويسند همه چيز را گردن عربها انداخته. پازوليني با اين فيلم ( كه من يكي دوست دارم هزار و يك شب صدايش بزنم) سه گانهاي را كامل كرد كه سال 1971 با « دكامرون» شروع كردهبود. اين فيلم هم اقتباسي است از نه داستان از كتاب دكامرون نوشته جيوواني بوكاچيو. قسمت دوم سهگانه هم برداشتي از« داستانهاي كانتنبري» اثر مشهور جفري چاوسر است. در فيلم هزار و يك شب صحنههايي وجود دارد كه عجيب شبيه آثار معماري ايراني است. بعضي لوكيشنها آدم را به شك مياندازند كه انگار در اصفهان گرفته شدهاند از بس بناهايي شبيه عالي قاپو دارند. يك جاهايي هم كه عين صحنهاي قديمي حرم امام رضا است. حتي در پس زمينه روحانيهايي را ميبينيد كه لباس آخوندهاي خودمان را پوشيدهاند. حدس ميزنم پازوليني اين نماها را در ايران گرفته باشد هرچند جايي اين را ثبت شده نديدهام. فقط ميدانم كه در دهه 50 او سفري به ايران داشته. در فيلمهايي كه از اين فيلمساز ايتاليايي ديدهام هميشه توجه و نگاه او به معماري برايم جالب بوده. پازوليني هم مثل آنتونيوني ( كه از فيلمسازان محبوبم است) براي معماري ارزش زيادي قائل است و كمتر پيش ميآيد كه در نماهاي كوتاه يا بلند فيلمهايش سبك خاصي از معماري ديده نشود. او براي ساختن فيلم « انجيل به روايت متي» هم يك سالي را در فلسطين گذرانده تا با همان وسواس و دقت لوكيشنهايش را انتخاب كند بنابراين اصلا بعيد نيست كه بيشتر از يك بار به ايران سفر كرده باشد. تماشاي هزار و يك شب يك حسرت قديمي را هم در من زنده كرد. چرا ما سراغ اين منابع داستاني پر و پيمان و خيالانگيز نميرويم؟ چرا دوست نداريم حودمان را دوباره كشف كنيم؟ چرا هميشه بقيه بايد چيزهاي حوبمان را نشانمان بدهند؟ 10:23 PM Monday, May 23
اتفاقهايي كه دارد ميافتد آنقدر عجيب است كه آدم فكر ميكند بازيگر يك فيلم سينمايي است. چيزي در مايههاي نمايش ترومن مثلا. منظورم همين قضيه رد صلاحيت معين است كه از ديشب تا حالا عده زيادي از جمله من را شوكه كرده. به نظر من قضيه ورود هاشمي به انتخابات هم همينقدر شوك آور بود اما ظاهرا براي بقيه اين موضوع زياد جدي نبوده. اما حالا دارم مطمئن ميشوم كه اين دو تا اتفاق ربطهايي به هم دارند. ربطهايي كه به زودي با خودشان شوكهاي ديگري به همراه ميآورند. اين تحليل سياسي در پيت را ترجيح ميدهم بيشتر از اين ادامه ندهم. همينقدر ميدانم كه اصلا حوصله 8 سال رياست جمهوري دوباره هاشمي را ندارم. شرايط عجيب و احمقانه هم يك جوري است كه لامصب مو لاي درز پيروزي استاد نميرود.
........................................................................................آن بالا گفتم در اين شرايط يار فيلم نمايش ترومن افتادهام. فكر ميكنم هاشمي اين روزها فقط فيلم پدرخوانده را تماشا ميكند. 11:36 AM Saturday, May 21
ديروز حاج كاظم آمده بود خانه مان. اين حاج كاظم ربطي به آژانس شيشهاي ندارد، باباي حبيبه است. يك پير مرد دوست داشتني كه هشتاد و خردهاي سن دارد اما اصلا به قيافه و ظاهرش نميخورد. به نظر جوان تر ميرسد. نه سمعك نه عينك نه عصا. از اين نشانه هاي كهولت به شكل معجزه آسايي در امان مانده. البته معجزه شايد قدري بي انصافي باشد. خودش خيلي مراقب سلامتياش است و ظاهرا اين كار را هشتاد و خرده اي سال است ميكند. در دروار بزرگ شده كه يكي از روستاهاي دور و بر دامغان است. بعدها درباره شخصيت جالب حاج كاظم بيشتر ميگويم. فعلا مي خواهم حكايتي را كه ديروز برايمان تعريف كرد بنويسم. كلا زياد حرف نمي زند اما پاي قديم و روزگار گذشته كه ميافتد يكهو ميبيني چند ساعت پشت سر هم برايت داستان تعريف مي كند. ديروز هم نمي دانم چي شد كه صحبت برادرهايش پيش آمد( كه ميشوند عموهاي حبيبه).
........................................................................................با همان آرامشي كه در فيلمها از آدمهاي دنيا ديده ميبينيم و هي فكر مي كنيم عمرا در واقعيت اين طوري باشد و اين ها همش فيلم است و مگر مي شود يكي درباره گذشته عجيب و غريبش اين طوري صحبت كند، داستانش را شروع كرد. برادر بزرگترش در سي سالگي از دنيا مي رود. مثل اينكه به سكسكه افتاده بوده و اين سكسكه بند نيامده تا جانش را گرفته. مدتي بعد ( مثلا چند ماه) پدرش همراه با يك نوجوان ( كه آخرش در روايت بابا، درست نسبتش را نفهميدم) ميروند سراغ درختها تا « خشكههايش» را بچينند براي هيزم. پدر بالاي درخت بوده و داشته با تبر شاخههاي خشك را ميكنده كه دسته تبر ( بابا روي دسته تاكيد ميكرد تا يك وقت اشتباهي فكر نكنيم تيغه تبر بوده) ميخورد به زانويش و دلش ضعف ميرود و از بالاي درخت ميافتد پايين. جوانك ميرود بالاي سرش و هرچي صدايش ميكند جوابي نميشنود. ميرود اهالي را صدا ميزند بيايند او را ببرند. پدر هشت روز توي بستر ميماند و بعد از دنيا ميرود. توي اين مدت بابا و برادر كوچكترش در صحرا بودهاند. گوسفندها را برده بودند چرا و البته وظيفه اصليشان اين بوده كه آمار گوسفندهاي نر را داشته باشند كه يك وقت بيموقع سراغ گوسفندهاي ماده نروند. اول بايد خوب سرحال بيايند و پروار شوند بعد بروند براي جفت شدن تا محصول كار برههاي چاق و چلهاي از آب در بيايد. خبر را برايشان ميبرند و برادر كوچك بدجوري غمگين ميشود. ميگويد بدون پدر دلش نميخواهد زنده باشد( 16 سالش هم بيشتر نبوده). همان شب توي صحرا دل درد وحشتناكي ميگيرد و تا صبح خوابش نميبرد. روزهاي قبلش هم دلاش درد ميكرده اما نه به اين شدت. بابا خودش او را ميآورد دروار و ميبردش خانه و بعد هم ميرود مراسم ختم پدر. مادر قربان صدقه برادر كوچك ميرود و ميپرسد چي دوست دارد. برادر ميگويد سه روز است نتوانسته غذا بخورد. مادر هم ميرود شوربا ميگذارد. يك ساعت بعد برادر كوچك مفاتيح ميخواهد. دعايي را باز ميكند و ميخواند و چند دقيقه بعد، وقتي مادر شوربا را آورده ميبيند انگار سالهاست كه رفته. اين جا بابا بغض كرد و چند دانه اشك از صورتش افتاد روي شلوارش. نديده بودم جز موقع حرف زدن از خدا و رسول و ائمه اشك به چشمش بيايد. ياد آن موقع افتاده بود و آن همه مصيبت پشت سر هم. گفت پاي پدرش از همان زانو شروع مي كند به كبود شدن و بعد از هشت روز از بين ميبردش. برادرش هم ظاهرا آپانديس داشته. اگر يك دكتر ساده توي دروار پيدا ميشد هر دوشان ميماندند. عذرخواهي كردم كه ياد خاطرات تلخ انداختمش. خنديد. گفت اين ها را بايد گفت. شكايت هم نيست، حكايت است. حكايت را هم بايد تعريف كرد. گاهي شيرين است گاهي تلخ. 6:31 PM Friday, May 20
این یادداشت را برای ویژه نامه نسل سوم جام جم نوشته ام. این هفته اولین سالگرد انتشار این ضمیمه است و از من هم خواسته بودند به عنوان یکی از نویسندگان قدیمی نسل سوم چیزی بنویسم. آن چیز این شد که می خوانید البته اگر حوصله تان سر نرود:
........................................................................................کم بود ولی... دلم تنگ شده. از این بابت مطمئنم وگرنه همان اولین باری که خانم جاجرودی زنگ زد و خواست برای یک سالگی این ضمیمه یادداشت بنویسم، خیلی محکم می گفتم نه. اما دلم برای همه رفقای قدیمی تنگ شده و این طوری است که آدم به دام می افتد. حالا من هم به دام این یاداشت افتاده ام که تویش به جز حال و احوال با آنهایی که زمانی برای هم پیغام می گذاشتیم و به هم ای میل می زدیم حرف دیگری ندارم. هرچند آدمیزاد هیچوقت قابل پیش بینی نیست و یکهو می بینی از لای چند حرف احساساتی و نوستالژیک چیزهایی در می آید که جیگر آدم را آتش می زند! جیحون عزیز، دی دی کو کو، هدی 666، علی مقتدایی، سرندیپیتی، حمید علیخان زاده، همه هری پاترها و ماتریکس بازها و عشق فیلمها که الان اسمشان یادم نمی آید و خیلی وقتها شد که توی ستون پت پست چی نامشان را اشتباه آوردم ، دلم برای همه شما تنگ شده. کاش می شد دوباره دور هم جمع شویم و درباره چیزهایی که دوست داریم حرف بزنیم. کاش زمان اینقدر زود نمی گذشت و می توانستیم بیشتر با هم باشیم و کل کل کنیم و من مثل آن وقتها می توانستم مطمئن باشم که اتاق کوچک و تنگ ضمیمه در گوشه تحریریه روزنامه جام جم واقعا مرکز دنیاست و هیچ کس خوشبخت تر از من نیست وقتی میل باکس را چک می کند و 50 تا ایمیل خوانده نشده و دست نخورده را می بیند که آماده جواب دادن اند. حالا دلم می گیرد وقتی ستون را نگاه می کنم. از پت پست چی دوست داشتنی که خودم پایش را به این ضمیمه باز کردم چیز زیادی نمانده. کاش آدم های بعدی که جای من آمدند لا اقل اسم ستون را عوض می کردند. به خصوص که حالا دیگر زیاد هم ستون نیست و به حالت افقی درآمده و بعید نیست به زودی ناپدید شود. این ها اتفاقات غم انگیزی است اما از آن غم انگیزتر این است که زمان خیلی زود می گذرد و ممکن است بعدها خودتان را برای بعضی کارها نبخشید. ممکن است حسرت بخورید که چرا هیچوقت برای پت نامه ننوشتید یا ایمیل نزدید. ممکن است پشیمان شوید از این که چرا به آنهایی که دوستشان داشتید نگفتید که دوستشان دارید و خیلی چیزهای دیگر. درست همین الان که دارم این یادداشت را می نویسم (و انگار بدجوری هم تریپ غم برداشته ام) دلم برای همه شما تنگ شده. دوست داشتم لا اقل یک حرف به درد بخور توی این یادداشت تولد می نوشتم و مثل بچه های لوس افسرده نمی رفتم یک گوشه بنشینم و با بغض توی گلو زل بزنم به جمع بچه های شادی که دور کیک تولد جمع شده اند و آواز می خوانند و کادوهایشان را می گذارند کنار کیک تا به موقع باز شود. ولی خب بدشانسی از شماست که روز تولد ضمیمه نسل سوم گیر یکی از همان بچه ها افتاده اید. عیبی ندارد. کنار جشن و شادی همیشه مقداری غم می چسبد. حالا نوبت سکانس پایانی است. قرار است در این پاراگراف آخر با شما خداحافظی کنم و اینقدر تکرار نکنم که دلم برایتان تنگ شده و یک جوری هم بتوانم از پس این بغض لعنتی ته گلویم بر بیایم. کار سختی است اما از پسش بر می آیم. از این کارها توی زندگی زیاد کرده ام. شما هم باید زیاد از این کارها بکنید.بنابراین بیایید همگی یاد فبلم سلطان بکنیم. آن جایی از فیلم را به یاد بیاورید که هدیه تهرانی دم در ایستاده و فریبرز عرب نیا هم دارد خداحافظی می کند. هر دویشان هم می دانند که بعد از این خداحافظی دیگر دیداری دست نمی دهد. فرض کنیم شما هدیه تهرانی هستید( گفتم که فرض کنیم!) و من عرب نیا. داریم به هم نگاه می کنیم و من باید دیالوگ آخر را بگویم. می گویم « کم بود، ولی ... خیلی خوب بود». شما باید به من نگاه کنید و هیچی نگویید تا این سکانس با حالت تاثیر گذاری تمام شود. دارم به شما نگاه می کنم. شما هم به من نگاه می کنید؟ 10:51 PM Tuesday, May 17
اين پست فقط براي امتحان است. يعني اين دقعه ديگه خراب نمي شه؟ اگه نشه كه بايد گفت رضا جون تو خدايي!!
........................................................................................6:53 PM
|