خرچنگ




Friday, May 20

این یادداشت را برای ویژه نامه نسل سوم جام جم نوشته ام. این هفته اولین سالگرد انتشار این ضمیمه است و از من هم خواسته بودند به عنوان یکی از نویسندگان قدیمی نسل سوم چیزی بنویسم. آن چیز این شد که می خوانید البته اگر حوصله تان سر نرود:

کم بود ولی...

دلم تنگ شده. از این بابت مطمئنم وگرنه همان اولین باری که خانم جاجرودی زنگ زد و خواست برای یک سالگی این ضمیمه یادداشت بنویسم، خیلی محکم می گفتم نه. اما دلم برای همه رفقای قدیمی تنگ شده و این طوری است که آدم به دام می افتد. حالا من هم به دام این یاداشت افتاده ام که تویش به جز حال و احوال با آنهایی که زمانی برای هم پیغام می گذاشتیم و به هم ای میل می زدیم حرف دیگری ندارم. هرچند آدمیزاد هیچوقت قابل پیش بینی نیست و یکهو می بینی از لای چند حرف احساساتی و نوستالژیک چیزهایی در می آید که جیگر آدم را آتش می زند!
جیحون عزیز، دی دی کو کو، هدی 666، علی مقتدایی، سرندیپیتی، حمید علیخان زاده، همه هری پاترها و ماتریکس بازها و عشق فیلمها که الان اسمشان یادم نمی آید و خیلی وقتها شد که توی ستون پت پست چی نامشان را اشتباه آوردم ، دلم برای همه شما تنگ شده. کاش می شد دوباره دور هم جمع شویم و درباره چیزهایی که دوست داریم حرف بزنیم. کاش زمان اینقدر زود نمی گذشت و می توانستیم بیشتر با هم باشیم و کل کل کنیم و من مثل آن وقتها می توانستم مطمئن باشم که اتاق کوچک و تنگ ضمیمه در گوشه تحریریه روزنامه جام جم واقعا مرکز دنیاست و هیچ کس خوشبخت تر از من نیست وقتی میل باکس را چک می کند و 50 تا ایمیل خوانده نشده و دست نخورده را می بیند که آماده جواب دادن اند.
حالا دلم می گیرد وقتی ستون را نگاه می کنم. از پت پست چی دوست داشتنی که خودم پایش را به این ضمیمه باز کردم چیز زیادی نمانده. کاش آدم های بعدی که جای من آمدند لا اقل اسم ستون را عوض می کردند. به خصوص که حالا دیگر زیاد هم ستون نیست و به حالت افقی درآمده و بعید نیست به زودی ناپدید شود. این ها اتفاقات غم انگیزی است اما از آن غم انگیزتر این است که زمان خیلی زود می گذرد و ممکن است بعدها خودتان را برای بعضی کارها نبخشید. ممکن است حسرت بخورید که چرا هیچوقت برای پت نامه ننوشتید یا ایمیل نزدید. ممکن است پشیمان شوید از این که چرا به آنهایی که دوستشان داشتید نگفتید که دوستشان دارید و خیلی چیزهای دیگر. درست همین الان که دارم این یادداشت را می نویسم (و انگار بدجوری هم تریپ غم برداشته ام) دلم برای همه شما تنگ شده. دوست داشتم لا اقل یک حرف به درد بخور توی این یادداشت تولد می نوشتم و مثل بچه های لوس افسرده نمی رفتم یک گوشه بنشینم و با بغض توی گلو زل بزنم به جمع بچه های شادی که دور کیک تولد جمع شده اند و آواز می خوانند و کادوهایشان را می گذارند کنار کیک تا به موقع باز شود. ولی خب بدشانسی از شماست که روز تولد ضمیمه نسل سوم گیر یکی از همان بچه ها افتاده اید. عیبی ندارد. کنار جشن و شادی همیشه مقداری غم می چسبد.
حالا نوبت سکانس پایانی است. قرار است در این پاراگراف آخر با شما خداحافظی کنم و اینقدر تکرار نکنم که دلم برایتان تنگ شده و یک جوری هم بتوانم از پس این بغض لعنتی ته گلویم بر بیایم. کار سختی است اما از پسش بر می آیم. از این کارها توی زندگی زیاد کرده ام. شما هم باید زیاد از این کارها بکنید.بنابراین بیایید همگی یاد فبلم سلطان بکنیم. آن جایی از فیلم را به یاد بیاورید که هدیه تهرانی دم در ایستاده و فریبرز عرب نیا هم دارد خداحافظی می کند. هر دویشان هم می دانند که بعد از این خداحافظی دیگر دیداری دست نمی دهد. فرض کنیم شما هدیه تهرانی هستید( گفتم که فرض کنیم!) و من عرب نیا. داریم به هم نگاه می کنیم و من باید دیالوگ آخر را بگویم. می گویم « کم بود، ولی ... خیلی خوب بود». شما باید به من نگاه کنید و هیچی نگویید تا این سکانس با حالت تاثیر گذاری تمام شود.
دارم به شما نگاه می کنم. شما هم به من نگاه می کنید؟


........................................................................................

Comments: Post a Comment

Home