| خرچنگ |
|
Saturday, May 21
ديروز حاج كاظم آمده بود خانه مان. اين حاج كاظم ربطي به آژانس شيشهاي ندارد، باباي حبيبه است. يك پير مرد دوست داشتني كه هشتاد و خردهاي سن دارد اما اصلا به قيافه و ظاهرش نميخورد. به نظر جوان تر ميرسد. نه سمعك نه عينك نه عصا. از اين نشانه هاي كهولت به شكل معجزه آسايي در امان مانده. البته معجزه شايد قدري بي انصافي باشد. خودش خيلي مراقب سلامتياش است و ظاهرا اين كار را هشتاد و خرده اي سال است ميكند. در دروار بزرگ شده كه يكي از روستاهاي دور و بر دامغان است. بعدها درباره شخصيت جالب حاج كاظم بيشتر ميگويم. فعلا مي خواهم حكايتي را كه ديروز برايمان تعريف كرد بنويسم. كلا زياد حرف نمي زند اما پاي قديم و روزگار گذشته كه ميافتد يكهو ميبيني چند ساعت پشت سر هم برايت داستان تعريف مي كند. ديروز هم نمي دانم چي شد كه صحبت برادرهايش پيش آمد( كه ميشوند عموهاي حبيبه).
........................................................................................با همان آرامشي كه در فيلمها از آدمهاي دنيا ديده ميبينيم و هي فكر مي كنيم عمرا در واقعيت اين طوري باشد و اين ها همش فيلم است و مگر مي شود يكي درباره گذشته عجيب و غريبش اين طوري صحبت كند، داستانش را شروع كرد. برادر بزرگترش در سي سالگي از دنيا مي رود. مثل اينكه به سكسكه افتاده بوده و اين سكسكه بند نيامده تا جانش را گرفته. مدتي بعد ( مثلا چند ماه) پدرش همراه با يك نوجوان ( كه آخرش در روايت بابا، درست نسبتش را نفهميدم) ميروند سراغ درختها تا « خشكههايش» را بچينند براي هيزم. پدر بالاي درخت بوده و داشته با تبر شاخههاي خشك را ميكنده كه دسته تبر ( بابا روي دسته تاكيد ميكرد تا يك وقت اشتباهي فكر نكنيم تيغه تبر بوده) ميخورد به زانويش و دلش ضعف ميرود و از بالاي درخت ميافتد پايين. جوانك ميرود بالاي سرش و هرچي صدايش ميكند جوابي نميشنود. ميرود اهالي را صدا ميزند بيايند او را ببرند. پدر هشت روز توي بستر ميماند و بعد از دنيا ميرود. توي اين مدت بابا و برادر كوچكترش در صحرا بودهاند. گوسفندها را برده بودند چرا و البته وظيفه اصليشان اين بوده كه آمار گوسفندهاي نر را داشته باشند كه يك وقت بيموقع سراغ گوسفندهاي ماده نروند. اول بايد خوب سرحال بيايند و پروار شوند بعد بروند براي جفت شدن تا محصول كار برههاي چاق و چلهاي از آب در بيايد. خبر را برايشان ميبرند و برادر كوچك بدجوري غمگين ميشود. ميگويد بدون پدر دلش نميخواهد زنده باشد( 16 سالش هم بيشتر نبوده). همان شب توي صحرا دل درد وحشتناكي ميگيرد و تا صبح خوابش نميبرد. روزهاي قبلش هم دلاش درد ميكرده اما نه به اين شدت. بابا خودش او را ميآورد دروار و ميبردش خانه و بعد هم ميرود مراسم ختم پدر. مادر قربان صدقه برادر كوچك ميرود و ميپرسد چي دوست دارد. برادر ميگويد سه روز است نتوانسته غذا بخورد. مادر هم ميرود شوربا ميگذارد. يك ساعت بعد برادر كوچك مفاتيح ميخواهد. دعايي را باز ميكند و ميخواند و چند دقيقه بعد، وقتي مادر شوربا را آورده ميبيند انگار سالهاست كه رفته. اين جا بابا بغض كرد و چند دانه اشك از صورتش افتاد روي شلوارش. نديده بودم جز موقع حرف زدن از خدا و رسول و ائمه اشك به چشمش بيايد. ياد آن موقع افتاده بود و آن همه مصيبت پشت سر هم. گفت پاي پدرش از همان زانو شروع مي كند به كبود شدن و بعد از هشت روز از بين ميبردش. برادرش هم ظاهرا آپانديس داشته. اگر يك دكتر ساده توي دروار پيدا ميشد هر دوشان ميماندند. عذرخواهي كردم كه ياد خاطرات تلخ انداختمش. خنديد. گفت اين ها را بايد گفت. شكايت هم نيست، حكايت است. حكايت را هم بايد تعريف كرد. گاهي شيرين است گاهي تلخ. 6:31 PM
Comments:
Post a Comment
|