| خرچنگ |
|
Sunday, June 5
طه تعریف می کرد که شب جمعه با رفقایش رفته بودند بیرون قدم بزنند و شامی بخورند. توی خیابان راهنمایی همین طور که راه می رفتند خانم پیری را می بینند که می خواهد از این طرف جوب بیاید آن طرف. این جور وقت ها آدم بوی فاجعه را احساس می کند. انگار از قبل می دانی که تصویر رو به رویت در ادامه به اتفاقی بد ختم می شود. حدس زدن این اتفاق بد کار سختی نیست. پیرزن تعادلش را از دست می دهد و می خورد زمین و دادش به آسمان می رود. در عوض هیچ کس در خیابان راهنمایی ککش هم نمی گزد. دخترها و پسرهای شیک پوش و مؤدب بدون این که چیز خاصی را به رویشان بیاورند از کنار صحنه می گذرند و فقط بعضی هایشان چون صدای آه و ناله پیرزن خیلی بلند بوده بر می گشتند نگاهش می کردند. خلاصه طه و رفقایش طی یک حرکت خود جوش فردینی سراغ آن بنده خدا می روند و می بینند پایش شکسته و تکانش نمی شود داد.
........................................................................................ماشین های موجود در خیابان برای این که به هرحال حوصله دردسر ندارند حاضر به بردن پیرزن به بیمارستانی جایی نمی شوند. بچه ها تلفن شوهر را از خانمه می گیرند و زنگ می زنند. طرف با نگرانی تشکر می کند و می گوید الان راه می افتد اما یک محاسبه کوچک کافی است تا معلوم شود برای آن که شوهر خودش را از حوالی چهارراه لشکر برساند به سه راه راهنمایی، با ترافیک وحشتناک شب جمعه یک ساعتی طول می کشد. پیرزن را هم که نمی شود وسط خیابان گذاشت تا برای خودش داد بکشد.آن هم یک ساعت. بچه ها زنگ می زنند 115. ماجرا را تعریف می کنند و آمبولانس می خواهند. زنک پشت تلفن می گوید آمبولانس برای کارهای ضروری تر است. تازه الان هم هیچ آمبولانسی ندارند بفرستند. اگر داشتند برای دو تا مریض سکته ای که توی نوبت اند می فرستادند. این طوری است که چند تا جوان که برای سپری کردن اوقات فراقتشان به خیابان راهنمایی پا گذاشته اند، به خودشان و اورژانس و ملت و دولت و هر چه که به ذهنشان می آید بد و بی راه می گویند. لا به لای همین فحش ها و وسط داد و فریاد دردآلود پیرزن، یکی پیشنهاد می دهد زنگ بزنند 110. اول توی سرش می زنند که چه ربطی دارد اما بعد که می بینند هیچ راه دیگری نیست این یکی را هم امتحان می کنند. زنگ می زنند و با احتیاط وضعیت را تعریف می کنند. طرف سرشان داد نمی زند. غر هم نمی زند. می پرسد کجای شهر هستند. آدرس را می گویند. تماس تلفنی تمام می شود. 5 دقیقه بعد یک آمبولانس آن جاست. پیرزن را روانه می کنند و به موبایل شوهرش خبر می دهند. طه این ها را که تعریف کرد داشت نتیجه می گرفت چه مملکت خر تو خری داریم. انصافا هم نتیجه گیری درستی است. ولی به نظرم یک نتیجه دیگر هم می شود گرفت. قالی باف اگر رئیس جمهور شود ممکن است نتواند خیلی از کارهایی را که دلش می خواهد بکند ولی حداقل این توانایی را دارد که به زور هم شده، سیستم اداری درب و داغان ما را وا دارد کاری که وظیفه شان است انجام بدهند. این قطعا زندگی ایرانی ها را بهتر می کند. 9:33 AM
Comments:
Post a Comment
|