| خرچنگ |
|
Saturday, July 16
........................................................................................ Thursday, July 14
چند شب پيش فيلم احمقانهاي ديدم به اسم پدر عروس (Father of The Bride). نقش اين پدر را استيو مارتين بازي كرده كه ظاهرا از بازيگرهاي مورد علاقه آمريكاييهاست. داستان فيلم خيلي ساده و سر راست است. دختر آقاي مارتين كه تازه فارغ اتحصيل شده و 21 سالش هم بيشتر نيست، عاشق يكي از همكلاسيهايش شده و ميخواهند با هم ازدواج كنند. يعني مارتين ناگهان خودش را در جايگاه پدر زن ميبيند كه البته اصلا آمادگياش را ندارد. او بايد خواستگاري برود، با خانوادهاي جديد آشنا و فاميل شود، مقدمات جشن عروسي را تدارك ببيند و از اين جور چيزها.
........................................................................................از دل اين ايده ساده يك فيلم بيرون آمده كه لحظات خنده داري دارد. مثل كلي فيلم كمدي رمانتيك ديگر. برگ برنده اين يكي اما يك جابهجايي كوچك است. در فيلمهاي كمدي رمانتيك ، معمولا با زوج جوان و عاشق داستان همراه ميشويم و اتفاقات و بلاهايي كه سرشان ميآيد را دنبال ميكنيم ولي در اين فيلم زوج جوان در حاشيهاند و داستان از زاويه ديد آدمهاي پا به سن گذاشته روايت ميشود كه چون كمتر بهش پرداخته شده براي خودش جذابيتهاي زيادي دارد. موقع تماشاي فيلم داشتم فكر ميكردم همچين ايدههايي خوراك سينماي جريان اصلي ماست. تصور نسخه ايراني فيلمي مثل پدر عروس اصلا كار سختي نيست. فقط نكته اينجاست كه ظاهرا كسي خيلي تمايلي به خلاقيتهاي شبيه به اين كه چندان هم پيچيده نيستند ندارد. فعلا انگار تا اطلاع ثانوي بايد شارلاتان ببينيم. 7:54 PM Saturday, July 9
هر چي يزرگتر ميشوي روز تولد بيشتر برايت بي معني ميشود. تا مدتها فكر ميكردي در اين روز قرار است اتفاق خاصي بيفتد. لحظهاي را كشف كني كه انگار در هيچ روز يا ساعت ديگر نميشود پيدايش كرد. يك «آن» كه فقط براي تو رخ ميدهد و فقط هم در روز تولدت. بعد وقتي كه چند سال سعي كردي و چيزي دستات را نگرفت فكر ميكني يك جاي كار اشكال دارد. يا به اندازه كافي دقيق نيستي، يا لايق درك و كشف آن حقيقت نشدهاي و يا اين كه كلا خيالات برت داشته و از اول خبري از لحظه جادويي و نجات بخش نبوده.
........................................................................................اين آخري از همه محتملتر به نظر ميآيد. روز تولد آدم چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟ چه فرقي ميكند كه يك سال بزرگتر شده باشي يا يك روز؟ اينطوري روز تولد هم درست عين همان روزهاي بي خاصيت ديگر ميشود كه آدم تويشان متولد نشده. پر ميشود از هواي گرم ( يا سرد) و آلوده و ترافيك و كار و آدمهاي عوضي و روابط مخدوش و سوء تفاهم و هزار جور آشغال و مزخرف ديگر. اينطور نيست. روز تولد آدم ميتواند يك روز خاص باشد. ميتواند تغييرت بدهد. در خودش «آن» هايي دارد كه ميشود كشفشان كرد. رازش خيلي خيلي ساده است. يك نفر زنگ ميزند از آن طرف دنيا و احوالت را ميپرسد و تبريكي ميگويد. يعني كه برايش مهم بودهاي. يعني دوست داشته به تو فكر كند و با تو حرف بزند و برايت چند خط بنويسد اما به خاطر همان چيزهاي آشغال و مزخرف فرصت نمي كرده و حالا اين بهانه را گير آورده. يك نفر برايت هديه ميگيرد و ميبيني كه همان لباس يا كتاب يا ... ( به جاي ... هرچي دوست داريد بگذاريد) اي است كه مدتها بهاش فكر كردهاي و دلت برايش ميرفته. او اين را فهميده و همان چيزي كه دوست داشتهاي برايت خريده. يك نفر بچهها را خبر كرده تا با جشني كوچك غافلگيرت كنند. يعني خوشحال بودنت براي آنها مهم بوده. در همه اين اتفاقهاي ظاهرا معمولي ميشود كلي راز پيدا كرد. كلي لحظههاي مقدس و كشف نشده لابهلاي اين اتفاقها هست كه ديدنشان به تو بستگي دارد. اگر فكر كني كه ديگر حوصلهات از اين بازيها سر رفته لذت كشف زيباترين لحظهها را از دست دادهاي. 8:16 PM Tuesday, July 5
این هم یادداشت حسین معززی نیا که درباره اش نوشته بودم:
........................................................................................حضرت جواد خان رسولي سلام ديروز از يك نفر شنيدم كه در وبلاگات درباره بيتفاوتي من در انتخابات اخير رياست جمهوري چيزهايي نوشتهاي و متعجب شدم. امروز براي اولين بار سراغ وبلاگات آمدم ونوشته ات را ديدم. خب، راستش را بخواهي معناي آن حرفهايي كه جسته گريخته از من درباره انتخابات شنيدي اصلا اين نبوده كه به قول تو فقط تماشا كردهام و حالا دارم احساس خطر ميكنم. ديگران را نميدانم ولي احساس من و تلقي من اين نبوده و نيست. يادت هست چند روز پيش از من پرسيدي كه چرا يادداشتم را براي صفحه مهمان هفته مجله همشهري جوان نميدهم و پرسيدي مگر افسرده نيستي كه بتواني يك يادداشت براي اين صفحه بدهي؟ و يادت هست كه جواب دادم افسردگيام از آن حد كه يادداشت بنويسم گذشته و به جايي رسيده كه ديگر حوصله يادداشت نويسي ندارم. شايد فكر كردي دارم شوخي ميكنم ولي كاملا جدي گفتم. نسل من نميتواند سياسي نباشد و هيچ اهميتي به آن چه در دنياي انتخابات و عزل و نصب مديران ميگذرد ندهد و سرش را با دنياي شخصياش گرم كند. من هرچه قدر هم كه كنار بكشم و در عالم خودم غرق شوم و سرم به كار خودم باشد حواسام به اوضاع هست و ميدانم چه ميگذرد. اما با همه اينها به هرحال من يك آدم فرهنگيام و آن چه برايم اولويت دارد وضعيت فرهنگي اين مملكت و نسبتاش با دنياي دوروبرمان است. توضيح دادن اين نكته كه اهميت كار فرهنگي و هنري در شرايط امروز چه قدر است و بحثهايي از اين قبيل هم دغدغهام نيست، موضوع اين است كه من با اين مقوله سرگرم و دمخور شدهام و چاپ شدن يك رمان خوب با ترجمه خوب و انتشار يك مجله خواندني و انتشار يك آلبوم خوب موسيقي و نمايش يك فيلم خوب خارجي در سينما فرهنگ از همه اين قيل و قالها برايم جذابتر و واقعيتر و متعاليتر و تاثيرگذارتر و ماندنيتر است . سالها فكر ميكردم زندگي در مملكتي كه ميگويند هدف اصلي انقلابش تحول فرهنگي بوده افتخار است و مدتي هم فكر ميكردم دوران رياست جمهوري آدمي كه اهل فرهنگ است و زماني وزير ارشاد بوده به هرحال خاصيتهايي دارد. اما امروز خستهام و بي حوصله و دلزده از اين همه سياسيكاري آدمهاي وقيحي كه در همه اين سالها ما را به بازي گرفتند و فقط يك مشت حرف مفت زدند و با بي شرمي هر جا كه لازم شد از فرهنگ و هنر مايه گذاشتند تا راحتتر به سياسي كاريشان برسند. باز هم گلي به گوشه جمال نامزدهاي اين دوره كه به راحتي مقوله فرهنگ و هنر را از برنامهها و توضيحات و شعارهايشان حذف كردند و عين خيالشان نبود كه اين ماجرا اصلا اهميتي دارد. وقتي هم كه در مقابل سئوالات مجريهاي تلويزيون مجبور ميشدند جوابي به پرسشهاي فرهنگي هنري بدهند كاملا مزخرف ميگفتند و معلوم ميشد حتي آمار هم ندارند و نميدانند كه در سال چند تا فيلم توليد ميشود و چند تا كتاب درميآيد. مديران قبلي لااقل آمار داشتند ، اينها آمار هم ندارند. فكر ميكني براي چه بايد بروم به اينها راي بدهم وقتي كه معلوم است همين حالا هم دارند از اهل فرهنگ و هنر فقط استفاده ابزاري ميكنند تا برنامههاي تبليغاتيشان به ثمر برسد و دو روز بعد از انتخابات هم گور پدر همهشان؟! همين حالا نميبيني كه آقاي رئيس جمهور منتخب يك مشاور فرهنگي دارد كه ميرود اين طرف و آن طرف يك چيزهاي عجيب و غريبي ميگويد و يك روز ميگويد اينها نظر رئيس جمهور است و فردا ميگويد نظر خودم است و پسفردا ميگويد هيچ كدام نيست و بعد هم اصلا سكوت ميكند و بعد هم كسي نيست كه در اين ميان تكليف ما را معلوم كند كه اصلا پرتقال فروش كيست؟ اهميتي كه اينها براي اين مقوله قائلند همين قدر است. من به حداقل هم راضي ميشدم و اگر در بين اين هشت نفر احساس ميكردم يك نفر هست كه در طول چهار سال زمامدارياش يك سالن سينما ميسازد ميرفتم و راي ميدادم. اينها كه به هرحال هيچ كدام از قولهايي را كه در زمينه اقتصاد و سياست خارجي و توسعه شهري و چه و چه ميدهند نميتوانند و نميخواهند عملي كنند ، لااقل يك قول به دردخور فرهنگي ميدادند تا ما را خر كنند، اما اين كار را هم نكردند. بگذريم ، اين رشته سردراز دارد و هزارتا نكته ديگر هم در اين ميان هست از جمله اين كه من اعتقاد ندارم رئيس جمهور اصلا آدم مهمي است در اين مملكت و قرار است آن جور كه تلويزيون و ديگر منابع رسمي تبليغ ميكنند سرنوشت ما را تعيين كند. اساسا به نظرم احمقانه است كه كسي بگويد سرنوشت آدم ربطي به انتخابات رياست جمهوري مملكتش دارد! حرف زياد است، بگذريم، از اين به بعد در مورد من از اين جور فكرها نكن و اگر خواستي گپ و گفتهاي پراكندهمان را تبديل به يك نظر قاطع در وبلاگات كني قبلش از خودم هم نظري بپرس ! حسين معززي نيا 12:35 AM Monday, July 4
این پست را در آن هفته کذایی گذاشته بودم. همان وقتی که دیگر نتایج قطعی شد و فهمیدیم هاشمی و احمدی نژاد به دور دوم رفته اند. این نتیجه به اندازه کافی عجیب و ناراحت کننده بود. اما همین روزها از چند تا از بچه ها می شنیدم که دور اول رای نداده اند و حالا داشتند بقیه را تشویق می کردند به هاشمی رای بدهند. این عصبانی ام می کرد و باعث می شد احساس کنم تعداد زیادی از دور و بری هایم بدون هیچ حس مسؤلیتی ما را در دور اول تنها گذلشته اند و یک جوری در نتیجه به دست آمده مقصر اند.
........................................................................................حالا که دوباره چیزی را که نوشته ام می خوانم، می بینم من هم مثل خیلی ها جوگیر شده بودم. آدم ها به دلایل مختلف ممکن است رای بدهند یا ندهند این به خودشان مربوط است. کسی هم قرار نیست به این دلیل بازخواست یا تشویق شان کند. امیدوار بودم هیچ کدام از بر و بچه هایی که اسم شان را آوردم از دستم ناراحت نشده باشند. می گویند همین وقتهای تنگی و سختی و عصبانی شدن است که آدم رفقایش را می شناسد( یا در واقع رفقا آدم را می شناسند). خب، انگار از این نظر من چندان آدم قابل اعتمادی نیستم! حسین معززی نیا یکی از کسانی است که ازشان اسم برده ام والبته یکی از کسانی است که وقتی حالتان خیلی خراب است و فکر می کنید دیگر امیدی به چیزی نمی شود داشت و دنیا به آخر رسیده، بعد تصادفا توی خیابان ببینیدش یا تلفن را بردارید و شماره اش را بگیرید و گپی با هم بزنید، می تواند زندگی را به شکل معجزه آسایی قابل تحمل کند هرچند خودش در جریان این توانایی اش نباشد ( می دانم که جمله خیلی طولانی شد ولی گاهی آدم فقط به جمله های بلند احتیاج دارد تا بخشی از چیزی را که می خواسته، بگوید). حسین به آن نوشته عصبی و ناپخته من جوابی داده که در پست بعدی می آورمش. اگر چه خوشحالم از این که او بعد از مدت ها یادداشت شخصی و کوبنده ای مثل این نوشته، اما هیچ وقت دوست ندارم هیچ چیزی به قیمت دل خوری اش تمام شود. 11:00 PM
|