| خرچنگ |
|
Monday, July 4
این پست را در آن هفته کذایی گذاشته بودم. همان وقتی که دیگر نتایج قطعی شد و فهمیدیم هاشمی و احمدی نژاد به دور دوم رفته اند. این نتیجه به اندازه کافی عجیب و ناراحت کننده بود. اما همین روزها از چند تا از بچه ها می شنیدم که دور اول رای نداده اند و حالا داشتند بقیه را تشویق می کردند به هاشمی رای بدهند. این عصبانی ام می کرد و باعث می شد احساس کنم تعداد زیادی از دور و بری هایم بدون هیچ حس مسؤلیتی ما را در دور اول تنها گذلشته اند و یک جوری در نتیجه به دست آمده مقصر اند.
........................................................................................حالا که دوباره چیزی را که نوشته ام می خوانم، می بینم من هم مثل خیلی ها جوگیر شده بودم. آدم ها به دلایل مختلف ممکن است رای بدهند یا ندهند این به خودشان مربوط است. کسی هم قرار نیست به این دلیل بازخواست یا تشویق شان کند. امیدوار بودم هیچ کدام از بر و بچه هایی که اسم شان را آوردم از دستم ناراحت نشده باشند. می گویند همین وقتهای تنگی و سختی و عصبانی شدن است که آدم رفقایش را می شناسد( یا در واقع رفقا آدم را می شناسند). خب، انگار از این نظر من چندان آدم قابل اعتمادی نیستم! حسین معززی نیا یکی از کسانی است که ازشان اسم برده ام والبته یکی از کسانی است که وقتی حالتان خیلی خراب است و فکر می کنید دیگر امیدی به چیزی نمی شود داشت و دنیا به آخر رسیده، بعد تصادفا توی خیابان ببینیدش یا تلفن را بردارید و شماره اش را بگیرید و گپی با هم بزنید، می تواند زندگی را به شکل معجزه آسایی قابل تحمل کند هرچند خودش در جریان این توانایی اش نباشد ( می دانم که جمله خیلی طولانی شد ولی گاهی آدم فقط به جمله های بلند احتیاج دارد تا بخشی از چیزی را که می خواسته، بگوید). حسین به آن نوشته عصبی و ناپخته من جوابی داده که در پست بعدی می آورمش. اگر چه خوشحالم از این که او بعد از مدت ها یادداشت شخصی و کوبنده ای مثل این نوشته، اما هیچ وقت دوست ندارم هیچ چیزی به قیمت دل خوری اش تمام شود. 11:00 PM
Comments:
Post a Comment
|