| خرچنگ |
|
Thursday, August 25
علي اكبر اشعري, اين طوري صدايش ميزنند و نامش را مينويسند. در اين چند روزه با همين نام او را در لا به لاي صفحههاي روزنامهها و در اخبار و به طور زنده در راديو و تلويزيون ديدهايم. او براي بسياري از آنها كه نميشناختندش و از اين به بعد هم نميشناسند، همان علي اكبر اشعري باقي ميماند و بعد هم لابد فراموشش ميكنند. به هرحال او كه نتوانست وزير شود و به كابينه احمدي نژاد راه پيدا كند.
........................................................................................براي مجلسيها اشعري حالا يك پرونده بسته شده است. مشاور شهردار سابق و سردبير همشهري كه نگذاشتيم بيايد توي كابينه. آموزش و پرورش پست حساسي است كه نبايد دست هر كسي بيفتد. آينده فرزندان ايراني در اين وزارتخانه و با تصميم گيريهاي مسؤولان آن رقم ميخورد و نبايد به اين راحتي نسبت به هركسي كوتاه بياييم و بگذاريمش در رأس هرم فرهنگ و آموزش كشور آن هم در نظام اسلامي. حداقل براي من او هيچوقت علي اكبر اشعري نبوده. نميـتوانم او را اينطوري تصور كنم. او آقاي اشعري است و اين آقايي بخشي از شخصيتاش شده. زياد نتوانستهام با او صحبت كنم اما در همان چند باري كه پيش آمده با كسي مواجه شدهام كه اگرچه كاملا نزديك به تفكر راستي است، ولي آدمي است اهل فرهنگ. كتاب زياد خوانده و درباره نشر و بازار كتاب و تاثيرگذاري فرهنگي نظر دارد. نميخواهم بگويم همهي اين نظرات لزوما درست اند اما در اين شك ندارم كه اين چيزها دغدغه اوست و بهشان قكر ميكند. برايش مهم است كه مجلهاي مثل همشهري جوان منتشر شود. به نويسندههاي خوب اهميت ميدهد و بهشان احترام ميگذارد، حتي اگر مثل او فكر نكنند( در اين مورد بارها برخوردهايش را با چهرههايي مثل رضا سيد حسيني و امير جلال الدين اعلم ديدهام). من هم فكر ميكنم او زياد براي وزارت آموزش و پرورش مناسب نيست. وقار و حجب و حيايي كه دارد اصلا با شرايط و فضاي آموزش و پرورش سازگار نيست. اما چيزي كه عصبانيام ميكند، برخورد آدمهاي كوچك و حقيري است كه بد بختانه نماينده مجلس شدهاند و هيچ نسبتي با فرهنگ و اقتضائاتش ندارند. آدمهاي خشك مقدس، قدرتطلب و تازه به دوران رسيدهاي كه دنبال اعتبار مدارك تحصيلي او ميگردند و به خاطر ديدگاههاي فرهنگياش او را مشاركتي ميدانند. خوشحالم از اين كه او در كابينه نيست. در جمع آدمهايي كه نه در زندگيشان رمان خواندهاند، نه فيلم تماشا كردهاند، نه به موسيقي گوش كردهاند و نه به تماشاي تئاتر يا گالري رفتهاند. از طرفي هم وحشتزدهام از اين كه آدمهاي توي كابينه به خصوص متصديهاي فرهنگي كه ديدگاههاي آقاي اشعري را ليبرالي و مشاركتي ميدانند در روزهاي آينده و با شروع كار دولت جديد،چه به روز ما خواهند آورد. 5:52 PM Wednesday, August 10
هنوز هم اسمشان را توي اخبار سراسري اعلام ميكنند. هنوز هم وقتي اسمشان را ميخوانند با دقت گوش ميدهيم ببينيم اسم آشنايي به گوشمان ميخورد. همسايهاي، فاميلي، همشهرياي توانسته افتخار بيافريند و جزو سه نفر اول كنكور شود يا نه. انگار كه شرطي شدهايم و نميتوانيم جور ديگري رفتار كنيم. عجيب است كه بعد از اين همه ماجرا و خبر هنوز رتبه پايين در كنكور ارزش شمرده ميشود. پرونده قطوري براي قضيه فروش سؤالات كنكور تشكيل شده كه هنوز به نتيجه عملياي نرسيده، مؤسسات آموزشي هر سال رقابت سختي را براي ياد دادن روشهاي موفق تست زدن به كنكوريها شروع ميكنند و همه هم معترف اند كه اين روشها اگر چه ميتواند در به دست اوردن رتبه بهتر به بچهها كمك كند اما هيچوقت نميتواند سطح دانش آدمها را بالا ببرد.
از آن طرف چند تا از همين بچه كنكوريها را سراغ داريد كه رتبههاي خوبي به دست آورده باشند و در دانشگاه خوبي تحصيل كرده باشند و هنوز در ايران باشند؟ غير از اين است كه حالا ديگر دانشگاهها تبديل شدهاند به پلي كه باهوشترين دانشجوهاي ما را منتقل ميكنند به آن طرف آب ها؟ اين نفرات اول تا سوم كه نامشان با افتخار از تلويزيون و راديو اعلام ميشود و عكسشان را توي روزنامه چاپ ميكنند، چند سال ديگر كجا هستند؟ قبليها الان كجا يند وبراي مملكتشان چه كار كردهاند؟ هنوز هم وقتي اسمشان را ميبينيم يا ميشنويم بي اختيار تحسينشان ميكنيم. كاري هم كه كردهاند قابل تحسين است. آنها توانستهاند در مسابقه بزرگ برنده شوند و با سرعت بيشتري به خط پايان برسند. آن هم بين اين همه آدم. اما يادمان نرود كه كنكور با مسابقههاي ورزشي فرق دارد. حالا ارزش در رتبهاي كه به دست ميآوري نيست ارزش اين است كه بداني ميخواهي چطور زندگي كني و پيروز شدن در كنكور چقدر در زندگي به كارت ميآيد. 7:33 PM
هنوز هم اسمشان را توي اخبار سراسري اعلام ميكنند. هنوز هم وقتي اسمشان را ميخوانند با دقت گوش ميدهيم ببينيم اسم آشنايي به گوشمان ميخورد. همسايهاي، فاميلي، همشهرياي توانسته افتخار بيافريند و جزو سه نفر اول كنكور شود يا نه. انگار كه شرطي شدهايم و نميتوانيم جور ديگري رفتار كنيم. عجيب است كه بعد از اين همه ماجرا و خبر هنوز رتبه پايين در كنكور ارزش شمرده ميشود. پرونده قطوري براي قضيه فروش سؤالات كنكور تشكيل شده كه هنوز به نتيجه عملياي نرسيده، مؤسسات آموزشي هر سال رقابت سختي را براي ياد دادن روشهاي موفق تست زدن به كنكوريها شروع ميكنند و همه هم معترف اند كه اين روشها اگر چه ميتواند در به دست اوردن رتبه بهتر به بچهها كمك كند اما هيچوقت نميتواند سطح دانش آدمها را بالا ببرد.
........................................................................................از آن طرف چند تا از همين بچه كنكوريها را سراغ داريد كه رتبههاي خوبي به دست آورده باشند و در دانشگاه خوبي تحصيل كرده باشند و هنوز در ايران باشند؟ غير از اين است كه حالا ديگر دانشگاهها تبديل شدهاند به پلي كه باهوشترين دانشجوهاي ما را منتقل ميكنند به آن طرف آب ها؟ اين نفرات اول تا سوم كه نامشان با افتخار از تلويزيون و راديو اعلام ميشود و عكسشان را توي روزنامه چاپ ميكنند، چند سال ديگر كجا هستند؟ قبليها الان كجا يند وبراي مملكتشان چه كار كردهاند؟ هنوز هم وقتي اسمشان را ميبينيم يا ميشنويم بي اختيار تحسينشان ميكنيم. كاري هم كه كردهاند قابل تحسين است. آنها توانستهاند در مسابقه بزرگ برنده شوند و با سرعت بيشتري به خط پايان برسند. آن هم بين اين همه آدم. اما يادمان نرود كه كنكور با مسابقههاي ورزشي فرق دارد. حالا ارزش در رتبهاي كه به دست ميآوري نيست ارزش اين است كه بداني ميخواهي چطور زندگي كني و پيروز شدن در كنكور چقدر در زندگي به كارت ميآيد. 7:33 PM Tuesday, August 9
آخرهاي شهريور سال 77 بود. تنهايي نشسته بودم توي دفتر نقطه سر خط كه جايش طبقه همكف ساختمان مركز معارف، كنار بهداري بود و با خودكار روي يك تكه كاغذ خط ميكشيدم. گمانم خيلي افسرده بودم. يك جلسه تحريريه تمام شده بود و تصادفا اين همان تحريريهاي بود كه ناگهان پنج شش نفر از آدم گندههاي نقطه تصميم گرفته بودند بروند. به نظر من اين پايان عصر طلايي نقطه سر خط بود و تاريخ هم تا به حال درستياش را نشان داده. از طرفي داشتند همان موقع كفپوش تحريريه را عوض ميكردند و يك جاهايي از ديوارها را رنگ ميزدند و در نتيجه همه زونكنها و كامپيوترها و ديسكتها و آرشيو و كازيهاي متنوع و پوشهها و كلي چيزهاي ديگر روي ميز بزرگ تحريريه ولو بود. جلسه توي چنين وضعي برگزار شده بود. همه جا درب و داغان بود و جان ميداد براي اين كه يك عده آدم حسابي براي هميشه تركش كنند. بيرون توي محوطه دانشگاه يك مشت بچه تازه وارد داشتند براي خودشان ميچرخيدند و با فضاي اسرار آميزي كه از دانشگاه صنعتي شريف براي خودشان ساخته بودند آشنا ميشدند و احتمالا كلي توي ذوقشان ميخورد.
........................................................................................همينطور كه داشتم كاغذ را با خطهاي بي خود و بي هدف سياه ميكردم صداي در زدن آمد. دو سه تا از همين وروديهاي جديد با ذوق و شوق آمدند تو و ازم پرسيدند نقطه سر خط همين جاست؟ مطمئن نبودم جوابم مثبت است يا منفي و در نتيجه نتوانستم جواب درستي بدهم. فقط نگاهشان كردم. طفلكيها كمي معطل كردند تا شايد چيزي دستگيرشان شود يا حداقل بفهمند اين كه پشت ميز نشسته و دارد نگاهشان ميكند چه كاره اين جاست. بعد هم در را بستند و رفتند. احساس بدي داشتم. مثل درجهدار متوسطي كه مافوقهايش توي جنگ كشته شدهاند و ناگهان بدون اين كه آمادگياش را داشته باشد مجبور شده فرماندهي لشكر شكست خورده و پر تلفاتي را به عهده بگيرد و حالا درست نميداند به داوطلبان جديد چي بگويد. اما حداقل اين حسن را داشت كه به اين فكر كنم كه چرا اينطور شد؟ به نظرم اولين دليلي كه باعث ميشود يك نشريه دانشجويي كه دوره درخشاني هم داشته ناگهان دچار افت شود اين است كه چند نفر اصلياش به اندازه كافي بزرگ شدهاند. منظورم از چند نفر اصلي، همانهايي است كه عملا پاي كار ايستادهاند و اگر نباشند همه چيز ميخوابد. آدمهاي با سليقهاي كه در طول چند سال كار در نشريه دانشجويي فرصت دارند ژورناليسم را تجربه كنند. وقتي اين چند سال از عدد 5 يا 6 ميگذرد ديگر يك چيزهايي عوض ميشود. آنها ديگر بزرگتر از كار شدهاند. تجربه آماتوري نشريه دانشجويي ديگر ارضايشان نميكند و در نتيجه يا بايد به محيطي حرفهايتر بروند و پيشرفت كنند و يا اصولا بيخيال ژورناليسم شوند و بروند دنبال كار در رشته تحصيليشان. اما در هر صورت بايد از نشريه دل بكنند و بروند. بعضيها درسشان تمام ميشود. اين يعني سربازي، يعني ازدواج، يعني كار تمام وقت در يك شركت و يعني نشريه ديگر يك شوخي است. براي آنها از اول هم يك شوخي بوده كه مدتي تصميم گرفتهاند جدياش بگيرند. لابد براي اين كه از جمع خوششان ميآمده يا كنجكاو بودهاند ببينند چه آدمهايي دارند توي دانشگاه مجله در ميآورند و يا اين كه خواستهاند اين را هم تجربه كنند. همانطور كه تئاتر و موسيقي و واحدهاي دانشكده رياضي و سمينارهاي بچههاي مديريت و جشنواره نيلوفران آبي و هزار تا چيز ديگر را تجربه كردهاند و توي هيچكدام هم چيزي نشدهاند و البته قرار هم نبوده چيزي بشوند.آنها قرا بوده مهندس بشوند. قطع شدن بودجه ، عوض شدن رئيس دانشگاه، عوض شدن مدير امور فوق برنامه، تغيير كاربري محل كار نشريه به چيزهاي واجبتري مثل دستشويي عمومي و بوفه، فشارهاي سياسي بيروني و دلايلي از اين دست هم قاعدتا در محو شدن نشريه هاي دانشجويي موثر اند. اما مهمترين خطري كه هميشه جمعهاي صميمي و يك دستي مثل بچههاي نشريه را تهديد ميكند، به وجود آمدن فضاي سنگين در تحريريه است. فضاي سنگين را معمولا آدمهاي سنگين درست ميكنند. آدمهايي كه افسردهاند، عاشق شدهاند ( حالت وخيمش وقتي است كه عاشق يكي از بچههاي نشريه شدهاند) مشروط شدهاند، با خانوادهشان دچار مشكل شدهاند، شبها تا صبح بيدارند و به چيزهاي مثلا فلسفي فكر ميكنند و... خودتان بهتر ميدانيد از چي حرف ميزنم. اين آدمها ميتوانند در حداقل زمان ممكن يك نشريه موفق را با مغز به زمين بزنند. ميتوانند در افسرده كردن نسلها و وروديهاي مختلف دانشگاه نقش ويژه اي داشته باشند و خلاصه اين كه زحمتهاي تمام تيم تحريريه را به باد بدهند. افسردگي هم اول باعث نامنظم شدن انتشار مجله و بعد توقفش ميشود. به نظرم توي نقطه سر خط انواع و اقسام اين چيزهايي كه گفتم اتفاق افتاد. طبيعي هم هست. دانشگاه بهترين جايي است كه ميشود تويش چيزهاي مختلف را تجربه كرد و نقطه يك تجربه بزرگ بود. اين را آن موقع، وقتي وروديهاي جديد آمده بودند تو نميدانستم و به همين خاطر هم چيزي نداشتم بهشان بگويم. اما حالا خيلي از آن وقتها گذاشته است. 8:23 PM
|