خرچنگ




Tuesday, August 9

آخرهاي شهريور سال 77 بود. تنهايي نشسته بودم توي دفتر نقطه سر خط كه جايش طبقه همكف ساختمان مركز معارف، كنار بهداري بود و با خودكار روي يك تكه كاغذ خط مي‌كشيدم. گمانم خيلي افسرده بودم. يك جلسه تحريريه تمام شده بود و تصادفا اين همان تحريريه‌اي بود كه ناگهان پنج شش نفر از آدم گنده‌هاي نقطه تصميم گرفته بودند بروند. به نظر من اين پايان عصر طلايي نقطه سر خط بود و تاريخ هم تا به حال درستي‌اش را نشان داده. از طرفي داشتند همان موقع كف‌پوش تحريريه را عوض مي‌كردند و يك جاهايي از ديوارها را رنگ مي‌زدند و در نتيجه همه زونكن‌ها و كامپيوترها و ديسكت‌ها و آرشيو و كازي‌هاي متنوع و پوشه‌ها و كلي چيزهاي ديگر روي ميز بزرگ تحريريه ولو بود. جلسه توي چنين وضعي برگزار شده بود. همه جا درب و داغان بود و جان مي‌داد براي اين كه يك عده آدم حسابي براي هميشه تركش كنند. بيرون توي محوطه دانشگاه يك مشت بچه تازه وارد داشتند براي خودشان مي‌چرخيدند و با فضاي اسرار آميزي كه از دانشگاه صنعتي شريف براي خودشان ساخته بودند آشنا مي‌شدند و احتمالا كلي توي ذوقشان مي‌خورد.
همين‌طور كه داشتم كاغذ را با خط‌هاي بي خود و بي هدف سياه مي‌كردم صداي در زدن آمد. دو سه تا از همين ورودي‌هاي جديد با ذوق و شوق آمدند تو و ازم پرسيدند نقطه سر خط همين جاست؟ مطمئن نبودم جوابم مثبت است يا منفي و در نتيجه نتوانستم جواب درستي بدهم. فقط نگاهشان كردم. طفلكي‌ها كمي معطل كردند تا شايد چيزي دستگيرشان شود يا حداقل بفهمند اين كه پشت ميز نشسته و دارد نگاهشان مي‌كند چه كاره اين جاست. بعد هم در را بستند و رفتند. احساس بدي داشتم. مثل درجه‌دار متوسطي كه مافوق‌هايش توي جنگ كشته شده‌اند و ناگهان بدون اين كه آمادگي‌اش را داشته باشد مجبور شده فرماندهي لشكر شكست خورده و پر تلفاتي را به عهده بگيرد و حالا درست نمي‌داند به داوطلبان جديد چي بگويد. اما حداقل اين حسن را داشت كه به اين فكر كنم كه چرا اين‌طور شد؟
به نظرم اولين دليلي كه باعث مي‌شود يك نشريه دانش‌جويي كه دوره درخشاني هم داشته ناگهان دچار افت شود اين است كه چند نفر اصلي‌اش به اندازه كافي بزرگ شده‌اند. منظورم از چند نفر اصلي، همان‌هايي است كه عملا پاي كار ايستاده‌اند و اگر نباشند همه چيز مي‌خوابد. آدم‌هاي با سليقه‌اي كه در طول چند سال كار در نشريه دانش‌جويي فرصت دارند ژورناليسم را تجربه كنند. وقتي اين چند سال از عدد 5 يا 6 مي‌گذرد ديگر يك چيزهايي عوض مي‌شود. آنها ديگر بزرگتر از كار شده‌اند. تجربه آماتوري نشريه دانش‌جويي ديگر ارضايشان نمي‌كند و در نتيجه يا بايد به محيطي حرفه‌اي‌تر بروند و پيشرفت كنند و يا اصولا بي‌خيال ژورناليسم شوند و بروند دنبال كار در رشته تحصيلي‌شان. اما در هر صورت بايد از نشريه دل بكنند و بروند.

بعضي‌ها درس‌شان تمام مي‌شود. اين يعني سربازي، يعني ازدواج، يعني كار تمام وقت در يك شركت و يعني نشريه ديگر يك شوخي است. براي آن‌ها از اول هم يك شوخي بوده كه مدتي تصميم گرفته‌اند جدي‌اش بگيرند. لابد براي اين كه از جمع خوششان مي‌آمده يا كنج‌كاو بوده‌اند ببينند چه آدم‌هايي دارند توي دانشگاه مجله در مي‌آورند و يا اين كه خواسته‌اند اين را هم تجربه كنند. همانطور كه تئاتر و موسيقي و واحدهاي دانشكده رياضي و سمينارهاي بچه‌هاي مديريت و جشنواره نيلوفران آبي و هزار تا چيز ديگر را تجربه كرده‌اند و توي هيچ‌كدام هم چيزي نشده‌اند و البته قرار هم نبوده چيزي بشوند.آن‌ها قرا بوده مهندس بشوند.

قطع شدن بودجه ، عوض شدن رئيس دانشگاه، عوض شدن مدير امور فوق برنامه، تغيير كاربري محل كار نشريه به چيزهاي واجب‌تري مثل دستشويي عمومي و بوفه، فشارهاي سياسي بيروني و دلايلي از اين دست هم قاعدتا در محو شدن نشريه هاي دانش‌جويي موثر اند. اما مهمترين خطري كه هميشه جمع‌هاي صميمي و يك دستي مثل بچه‌هاي نشريه را تهديد مي‌كند، به وجود آمدن فضاي سنگين در تحريريه است. فضاي سنگين را معمولا آدمهاي سنگين درست مي‌كنند. آدمهايي كه افسرده‌اند، عاشق شده‌اند ( حالت وخيمش وقتي است كه عاشق يكي از بچه‌هاي نشريه شده‌اند) مشروط شده‌اند، با خانواده‌شان دچار مشكل شده‌اند، شب‌ها تا صبح بيدارند و به چيزهاي مثلا فلسفي فكر مي‌كنند و... خودتان بهتر مي‌دانيد از چي حرف مي‌زنم. اين آدم‌ها مي‌توانند در حداقل زمان ممكن يك نشريه موفق را با مغز به زمين بزنند. مي‌توانند در افسرده كردن نسل‌ها و ورودي‌هاي مختلف دانشگاه نقش ويژه اي داشته باشند و خلاصه اين كه زحمت‌هاي تمام تيم تحريريه را به باد بدهند. افسردگي هم اول باعث نامنظم شدن انتشار مجله و بعد توقفش مي‌شود.

به نظرم توي نقطه سر خط انواع و اقسام اين چيزهايي كه گفتم اتفاق افتاد. طبيعي هم هست. دانشگاه بهترين جايي است كه مي‌شود تويش چيزهاي مختلف را تجربه كرد و نقطه يك تجربه بزرگ بود. اين را آن موقع، وقتي ورودي‌هاي جديد آمده بودند تو نمي‌دانستم و به همين خاطر هم چيزي نداشتم بهشان بگويم. اما حالا خيلي از آن وقتها گذاشته است.


........................................................................................

Comments: Post a Comment

Home